سيد محمد باقر برقعى
327
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اشكم ز ديده گشته چو سيلى روان و تو * هرگز نظر به چشم پرآبم نمىكنى در پيچوتاب هجر تو مىپيچم از فراق * آسوده يكدم از تبوتابم نمىكنى در بحر لفظ ، معنىام و هيچگه « رجا » * شعرى ز عشق ، ثبت كتابم نمىكنى دلق پير ما عمر خويش صرف مى و باده كردهايم * جان را نثار مردم افتاده كردهايم عمرى به كوى لطف تو با سر دويدهايم * سر را براى تيغ تو آماده كردهايم از خشت خم و دانهء انگور و دلق پير * مُهر نماز و سُبحه و سجّاده كردهايم لب را به شكوه باز نكرديم لحظهاى * خود را رضا به آنچه خدا داده كردهايم زاهد مرا به صلح و صلاح و عمل مخوان * ما پيروى ز مردم آزاده كردهايم ما را ز مرگ نيست « رجا » هيچگه حذر * آغوش وا به مقدمش استاده كردهايم ياد جوانى همچو امواجى كه سر بر سنگ ساحل مىزند * نشتر ياد جوانى پنجه بر دل مىزند ديده مىگريد به ياد آرزوهاى شباب * دل درون سينهام پر همچو بسمل مىزند ياد از گلزار شاداب جوانى هر نفس * باغبان پير را آتش به حاصل مىزند دفتر ايّام بىجا مىخورد هردم ورق * كاروان عمر ما هم خيمه در گل مىزند مىدوم هر سو كه يابم روزگار رفته را * نااميدىها ز حسرت سر به محمل مىزند سود از اين انديشهء بىجا بهجز فرياد نيست * غم چو در آيينهء دل نقش باطل مىزند از علايق دور شو ! چون از توكّل مرد حقّ * هركجا شب مىرسد از راه منزل مىزند راه جويد تا كمال آن كس كه در راه طلب * بوسهها بر خاك پاى پير كامل مىزند اى خوش آن عاشق كه فارغ از غم دنيا « رجا » * باده با ياد نگاهِ يار مقبل مىزند